![]() |
![]() |
|
| آغاز عشق |
|
فقط می تونم با یه شعر البته نه اونطور که باید ... تولد عشق رو تبریک بگم که :
من به هر ثانیه ی عشق به تو می نازم من ز سودای تو از هیچ غزل می سازم به نظر بازی ات هر بار سبو می شکنم رخ تو به جام من ; کرد زمان آغازم ز تو من عشق بیاموختم از سرمستی چو فرا خواندی ام : ای همره هم پروازم ! شده هستی ز تو آغاز, چو باشم بی تو نبود جان به تنم تا که به آن پردازم شب میلاد گذر کردی از آغوش من و می گفتم من به گرمای دل انگیز تو دل می بازم ز دم و بازدم احساس تو را حس کردن رازها دارم و دل مانده ی این اعجازم راز دل گفتم و ناگفته تو می دانستی فقط از توست شراب و طرب و آوازم امشب از خاطره ات باز گذر بر من کن صوفیا ! می بده , مستانه نظر اندازم ... ز سر شوق بدر جامه به تن تا بینی که چو شاهد شوم ات حادثه ها میسازم ! |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم دی 1390ساعت 5:10 توسط نانا |
|
|
من و او با هم نوشتیم ... او و من ...
برون ز پرده ی عشقت مرا نشانی نیست ز عشق خیره سران در دلم مکانی نیست اگر ز من به تو دل شک نا مسلمانی ست دو دیده باز نما مهلت و زمانی نیست نما مرور به عشقی که در پی حق است مرا نیاز طرب های آنچنانی نیست بسان بی خبری لاف می زنی از او بدان ! ز او که بود شاهدم نهانی نیست سفر نمای درون خود ای بهار امید مگو ز فرصت داد و ستد , که دانی نیست من آن تشعشع عشقم که در غروب رهم پس از غروب نگاهت مرا جهانی نیست تو را به هر چه که باشد مقام سوگندت مگو که عشق تو را پیش من معانی نیست که عشق حق ز ازل زاده شد به یک بودن چنین نصیب منش بوده است و آنی نیست به دل بدار تو این صوفی شکسته سبو سبو شکن مشو ای دل , دگر توانی نیست |
|
+ نوشته شده در
پانزدهم مهر 1390ساعت 15:6 توسط نانا |
|
|
شعرها را می فروشم من در این آشفته بازار
می خرد رندی چه آسان این غزلها را به دینار خمره خالی گشته از می,می زنم در کوچه فریاد ای همه شبگرد عاشق درهمی دارید در کار؟ من هزاران قصه دارم , در غزل های نهانم می دهید جامی لبالب تا کنید از قصه دیدار؟ تشنه ام از می نخوردن از سراب و خواب انگور کاسه ای از می بیارید تا شوم مستانه بیدار پیش خود صاحبدلی گفت:شعرها هذیان مستی ست گفتم : ای دانا بیارم درهمی تا گردم هشیار گوشه ی چشمی نگاهی بر من و شعرم بیانداز کیسه ام خالی ست , اینجا; تو تامل کن ز پندار شعرهایم آن جهانی ست , داستانهای نهانیست جند درهم می دهیدم , یا سبو هایی به تکرار ؟ گفت بر من می فروشی من خریدارم , خریدار ! صد غزل را می خریدش با می و درهم به اصرار آمد از سمت مرادم یک مریدی سخت حیران گفت بر من : صوفیانه ! نیست این ما را سزاوار آن طرف خمار مستی جام در دست و درم بیش این طرف ما را پیام است از مرادی صاحب انوار من ولی دیگر خراب و مست و مدهوش شرابم میفروشم شعر ها را , هر کسی باشد خریدار
|
|
+ نوشته شده در
سوم مهر 1390ساعت 5:5 توسط نانا |
|
|
در شبی تاریک و خسته با تنی رنجور از زخم زمان , جامه دانش را که در آن حسرت سوغات بود
بر دوش کشید و به امید روزگاری بهتر با عشقی نو به دیار عشق سرازیر گشت بال ها به سبکی ابر های آسمان و به لطافت نگاه معصوم گشوده شد و ترک دیار آغاز ... چه امیدی و چه آرزوهای فراوان ! به دیار نشست و بود آنچه در سر می پروراند , در یک سو عشق آغوش گشوده بود و در سوی دیگر راحتی جان عشق را به جان خرید و دیگری را چون کهنه دستمالی در مسیر خروشان رود رها کرد به این امید که عشق صورتگر شب های تنهایی اش خواهد شد خستگی راه از تن خارج و تصور آرامش سلول هایش را می آرایید , پای بر زمین می کوبید و دلدار در کنار و خوش از این هدیه غافل از تکاپوی بخیلان که عشق را به مسلخ برند... چه ساده پوزخند میزد و شکوه ای نداشت بناگاه ابر سیاه حسد نمایان; و خنجر بران آن سینه ی عشق را شکافت بر زمین غلطید و یارای پرواز نبود. ز دیار راحتی جان پیامش آمد : برخیز و عروج کن که آغوش ما باز است برای پذیرش ! با نگاهی مردد و تنی رنجور و قلبی شکسته عشق را بدرود گفت و راهی جهانی شد که عشق را به خاطره ها سپرده اند حال مانده با دو پاره ی دل و رنجوری عشق در دو دیار... |
|
+ نوشته شده در
سی ام شهریور 1390ساعت 1:52 توسط نانا |
|
|
امشب از سوز دلم رفتم به سوی آن دیار!
تا دهد ساقی به دستم جام های بیشمار یک نفر با یک پیاله دیگری با چشم ناز; آمدند اما تو بودی باز در دل بی قرار من ز رویای شبی با تو شدن آشفته حال جام های می زدم با یاد آن خوش روزگار صاحبی آمد به دستش کاسه ای بود از الست یکسره نوشیدم آنرا تا بگیرم بوی یار چون که گشتم مست و از شهدش سراپا بی خیال شاهدی آمد به پیشم تا شود بر من نگار خوش قد و بالا و زیبا چون نصیبی از بهشت گفت : ای زیبا ! به من رویای بیداری بیار خورده از جام الست گفتم نه این ره اشتباست بود بر من سایه ای از تو به هر چشم خمار عاقلان یکسر مرا دیوانه می انگاشتند کوتهان گفتند که ; دارم اداهایی به کار زهر خندی بر لبم آمد ز این اندیشه ها لب گشودم گفتم این مجمل بدانها صد هزار صوفیانه از غم و اندوه نوشید آن الست آنکه او می خواهد از دل ,نیست اینجا این دیار جمله خاموشی گرفتند از همان دم تا کنون در دلم خوش گشته ام از این سکوت بی فرار |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 0:59 توسط نانا |
|
|
تو را من باز می بینم پریشان شدی اندر میانه باز حیران
تو را بینم جدا از خود در این گاه کدامین حاسد از من برد همراه؟ ز چشمی شوخ طبع و هرز رفتار بدادندم خبر کردی تو دیدار ... مرا بردست از یادت فراموش شنیدم مست بودی تا سحر دوش چو گشتی عاشق و دیوانه ی او گرفتی از من عاشق دگر رو به دنبالت شدم آواره در شهر که یابم یک خبر از لولی دهر تو را دیدم ولیکن مست نوشش سرت بگذاشته بر روی دوشش ندا دادم که بودی یار بر من کنون بگرفته ای از او تو دامن؟ نه انگاری شنیدی نه نگاهی نه دیگرخانه ای نه جان پناهی مرا بردی ز بیداری و خوابت نگه کردی به معشوق و شرابت به جامت عکس او دیدی ز مستی شکستی جام عشقم را ,شکستی ولی دانم که روزی آیدت پیش بگیری دست از; این قصه, این کیش به یک چشمت پر اشک و دگر خون بیایی بر در این خانه مجنون ولی دیر است معشوقم کمی دیر تو گشتی مست و مدهوش و ز من سیر بباید عاشقی را باز از نو بیاموزی ز پنج و چار و از دو بسی سخت است تا اول رسیدن تو را باید همی این سخت دیدن مرا کردی تو بیگانه ز خود یار پس اینک چند روزی صبر می دار
به وحشت جستم از خواب گرانم به بیداری رسیدم تا بدانم: همه رویای سختی مجازی شده غالب به این خوابم چو بازی عجب سخت است انکارت به تقصیر چه معصومانه کردم پای تو گیر دگرباره تو را بینم بدین حال که هستی عاشق و دیوانه احوال زنی قریاد : آخر صوفیانه همه شب مست تو رفتم به خانه روا باشد چنین در خواب بینی مرا از باغ دیگر لاله چینی ؟ |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 1:50 توسط نانا |
|
|
تماشاگر بیا میدان ز من چیزی تقاضا کن
ز این سرگشته ی حیران دلی از نو تو شیدا کن به ظلم شب بیا بیرون بیا با ناز و شیدایی شویم همراه و هم منزل , ز یار غیر پروا کن در این میدان بیا همراه شبگردان تنهایی میان عاشقان تنها , مرا همراه شب ها کن تماشاگر بیا اینجا , بیا از من تمنا کن ز چشم شوخ و زیبایت تمنایم تماشا کن چو رقصم اندراین میدان, بخوان آواز تنهایی ز این آواز شیدایی مرا آوای فردا کن بسان عاشق مستی نوازش کن مرا هر دم بکش دستی به حس من مرا یکباره معنا کن تو در من شو که باشم تو میان اوج تنهایی به لطف رقص و آوازم مرا با خود هم آوا کن منم آواز صوفی ها بخوان نامم ز اوج جان... بیا این گوی و این میدان , مرا هر گوشه پیدا کن |
|
+ نوشته شده در
چهاردهم شهریور 1390ساعت 2:12 توسط نانا |
|
|
امشب به در میکده ی خوان جهانم
افسون شده ی ساقی و از می طلبانم اینجا به ره عشق کنارم همه جمعند ناب است می ساقی و بسته ست دهانم یک جام ز می دست من و در پی معشوق معشوق به دنبال کسان , من پی آ نم یک دل نه که صد دل شدمش عاشق و شیدا دستم به پیاله و به جان در پی جانم گویند به من اینهمه عشاق : بیا عشق من در پی ساقی و ز او نام و نشانم صد عاشق دیوانه بگردند مرا , دور یک با نگه عاشق و آن یک به میانم یکسر به من می زده مشتاق و نظر باز من باز به دتبال همان صاحب خوانم ! من عاشق ساقی خوش خوان جهانم این باده به آن کنگره ی عشق نهانم گفته ست به من که: صوفیانه, خود عشقی! من مست ز این گشتم و مدهوش بمانم
|
|
+ نوشته شده در
ششم شهریور 1390ساعت 1:42 توسط نانا |
|
|
دنیای عجیبی شده ای یار , در این دار
برخیز و کله سخت بدار ای بت عیار طوفان شده در شهر و دگر نیست امانی تا چشم بگردد ز تو بردند کله دار یک لحظه ی غفلت کندت سخت پشیمان انگار که دنیا شده آخر , شود انگار
امروز که بگذشت شبی تار و بسی سخت می آید و بگذر ز شب سخت به پندار این روز و چنین روز بسی آمد و بگذشت بگذر تو ز این سختی و کن عشق پدیدار گر مرد رهی روز مباداست همین روز امروز چو داری نگه این عشق به اصرار; ماند به تو هم عشق هم آن کهنه کلاهت دانی که بود قیمت این هر دو چه بسیار گر عاشق و مستی , بزن تار به تکرار باشد ز تو صوفیانه هر گونه خریدار ... . ......................................................................................................... برای او که می داند. |
|
+ نوشته شده در
دوم شهریور 1390ساعت 12:59 توسط نانا |
|
|
آقای نحاتی عزیزم هم رفت ...
چه حیف ! دارن دونه دونه میرن خاطرات زندگی من آقای نجاتی با اون همه مهربونیاش رفت و من تو بهتم که باور کنم یا نه؟ روانش جاودانه |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم مرداد 1390ساعت 1:28 توسط نانا |
|
|
لولی مست شبی فال زدم از فردا که شوم واله و دیوانه ی او گفتم : لا لولی اما به دل ساده ی من می خندید جار می زد به همه قصه ی خودبی پروا دست بردم به کتاب و قسم از آن خوردم که چنین حادثه ای پیش نیاید , حاشا! گفت : بینم ز فردای تو و میدانم... تو شوی سائل در بند به دنبال ما زدمش سخت نهیبی : مگو این رویاست گفت: آری! مشو غافل ; ز صادق رویا
راه در پیش گرفتم بروم میخانه خنده ای کرد که این راه تواست از فردا که ز عشق رخ من جام شود لیوانت گفتمش خواب خوشی هست , ندارد معنا چون که شب خواب بچشمان من آمد دیدم شده ام عاشق لولی خوش بی همتا من چو آهوی رمیده به پی اش میگشتم چونکه از خواب پریدم ,به دلم شد غوغا رفتم اندر پی او بهر دری خوب و خراب نشنیدم خبری ز ساغر و از ملا جمله گفتند که رفته است ز این شهرو دیار باید اینک تو سراسیمه روی در صحرا
جامه بر تن بدریدم ز سرم مو کندم که شود لولی دیوانه دوباره پیدا ره صحرا بگرفته , همه جا را گشتم خلق دیدند مرا جام به دست و رسوا داد پیغام مرا راه درازیست به او چه کنم با که بگویم غم خود واویلا .. صوفیانه تو که در عشق به او لا گفتی پای جان باید اگر بخواهی از دل او را تو که آن شب به دل لولی ما خندیدی
مست باید بروی در پی عشقش حالا
|
|
+ نوشته شده در
بیستم مرداد 1390ساعت 23:21 توسط نانا |
|
|
من به این حسن سلیقه مرحبا می گویم
دست شویم ز دوا , از آن شفا می گویم گرچه خندید به من هر صنمی این بشنید به همه گفتم و گویم که روا می گویم صاحبی گفت : مرو این ره و دیوانه مشو لیک دانم که جفاست من از وفا می گویم نقل کردم ز دل پاک و سماواتی او جمله کردند نصیحت که خطا می گویم گفتم از او و ز چشم و دل او می گفتم باز دادند پیامم : ز او بیش بها می گویم من به ملا و به آن شیخ که پیشم آیند عشق و دلدادگی میان ما می گویم همه دنیا به نگاه من شده ; آغوشش دست گیرم ز خدا از آن صفا می گویم چو بخندند به من که گشته ای دیوانه گویم از لذت عشق است, خفا می گویم ماه بشنید ز مهتاب شبی راز دلم گفت بر من که ز او چه خوش نوا می گویم شده ام مست شدم مست شدم دیوانه من به یار صوفیانه ( ای خدا ) می گویم
|
|
+ نوشته شده در
سیزدهم مرداد 1390ساعت 12:8 توسط نانا |
|
|
بغضم شکست وقتی که اعتراض کردی
که چرا اینجا تو خلوت دارم از عشقت می نویسم اما باز رفتی... |
|
+ نوشته شده در
نهم مرداد 1390ساعت 1:40 توسط نانا |
|
|
شعری از زنده یاد امیر امان الله خان صوفی سیاوش نه ز فرط باده خوردن سر پا توانم استاد
نه ز نام کوچه خود ابدا بود مرا یاد
اگرم عسس بپرسد که کجاست خانه تو
من مست بی سروپا چه جواب خواهمش داد
بخدا پناه آرم چو بیاد شحنه افتم
چه کنم اگر ز حالم خبری به او دهد باد
بر شیخ میتوان رفت ولی کجاست نقدی
که بنام هدیه پیشش بنهم نمایش شاد
نه ردا به بر نه دستار بسر که تا بگویم
پی حل مشکل دین شده ام بنزد استاد
نه بشهر مسجدی هست درش گشوده باشد
نه شراب خانه ای تا روم آن خراب آباد
بکجاست خضر راهی که بگیردم مگر دست
ببرد بسوی خانه کندم ز غصه آزاد
همه مستیم زسر رفت خبر شدم که صوفی
شب دوش اینچنین مست بچنگ شحنه افتاد عسس: داروغه
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم تیر 1390ساعت 3:17 توسط نانا |
|
|
عهد بشکستن به این دردانه در کار تو نیست
رخت بستن زین دل دیوانه هموار تو نیست چون نهادی پای در این راه پر شیب و فراز دادی ام آواز :جز من کس که دلدار تو نیست بر در مسجد تو بنهادی هم جام هم شراب توبه بنمودی دگر میخانه بازار تو نیست صد سبو آورد ساقی روز و شب هر بار تو بانگ برآوردیش کین راه دیدار تو نیست دست شستی با من دیوانه از صدها نگار می زدی فریاد هر دم شاهدی یار تو نیست حون که بگشودی ز من پیراهنم از سر به پا لب گزیدی که هزارانی محبت مثل آزار تو نیست زیر گوش ات خواندم از عشقم غزلهایی نهان در عجب ماندی که این آهنگ در تار تو نیست چون ملقب کردیم بر صوفیانه از کرم زین خوشم دل کندن از دردانه در کار تو نیست
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم تیر 1390ساعت 3:15 توسط نانا |
|
|
بعد 3 ماه به خودم نبودن خیلی بی انصافیه که امروز خبر
رفتن ناگهانی یه دوست رو بشنوم... اما آقای منشی زاده اون پیر مرد مهربون اینقدر به گردنم حق داره که حداقل رفتنش رو اینجا بنویسم تا همیشه یادم بمونه محبت های بی دریغ اون و خوانوادشو می دونم تو اون دنیا با احمد عزیزش دیدار می کنه...
پسر شهیدش
به یاد روزهای خوبی که با این خوانواده داشتم یادش گرامی |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 16:12 توسط نانا |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
نهم فروردین 1390ساعت 20:15 توسط نانا |
|
![]() وقتی دلها یکی شوند سخن عشق بر لب ها جاری می شود و روزی می رسد که با هم می گوییم اینگونه من و او: دنیای عشق را به جهان می پراکندهر تار چون به دست دلش می رود به پود دست ظریف و کوچک او غرق خون شود نان شبش شده این خون..... روا نبود ما سرخوش از طراوت این فرش زیر پا او دلخوش از رسیدن قوتی پی وجود فریاد از زمانه و بیداد و ظلم او دستش بگیر ای که تو داری به دل ز جود او با ظرافت دستش گره زند نه یک گره بلکه هزاران بدون سود در قاب می رود شود آنگه چه بی نظیر دل می کند به دیدن آن خواهش و سجود او بر گلیم کهنه ی خود خواب می رود بر اینهمه قناعت او می دهم درود بر دست های کوچک او بوسه می زنم با این نوا و شور و غزل واره و سرود برای تمام دخترکانی که رنج می کشند و هنرشان را به زیر پاهای ما می اندازند.
|
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم اسفند 1389ساعت 4:27 توسط نانا |
|
|
شده ام باز به درگاه تو هشیار ای یار آتش دل شده خاموش به دستت خمار* داده پیغام مرا پیر فلک : کی دانی نشود کس به در خانه ی ساقی بیدار؟ جمله گردند به آن خانه شبانگه ,هر روز که دل و جامه فروشند به یک لحظه قرار ! دزد و داروغه و دیوانه و عاقل یکجا می نشینند برای می و نبود افسار گر که گشتی تو ز می مست; خوشی زان امشب دست گیر از می و جام و ..دل به راهم بسپار گفتم : ای پیر پیاله ای بنوش و بنشین گوش دار مرا که دارم گله هایی بسیار کاتش سینه چو افروخت مرا روزی چند به کجا بوده ای , آنگاه که گشتم آزار؟ من ز بیداد زمان راه جدا بنمودم تا شدم مست و نمودم ز می ستان دیدار آب بر آتش سوزان دلم ریخت به جام ساقی مست و مرا گشت علاج بیمار ! صوفیانه به تو سوگند خورد کو با می گشته هشیار و هشیوار در این بد بازار |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم بهمن 1389ساعت 2:44 توسط نانا |
|
|
در سوگ نبی جهان سیه می پوشد
در سینه دل از داغ حسن می جوشد از ماتم هشتمین امام معصوم هر شیعه ز درد جام غم می نوشد ایام سوگواری تسلیت باد... |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم بهمن 1389ساعت 4:20 توسط نانا |
|
|
سری به خیام زدم که عمر نیشابور بود ... عمر نیشابور که از جان و از روح سخن می گفت
این رباعی ها رو نوشتم از اون برای من و تو : آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت ********** امروز ترا دسترس فردا نیست ایدل چو زمانه میکند غمناکت ماییم و می و مطرب و این کنج خراب |
|
+ نوشته شده در
هشتم بهمن 1389ساعت 2:19 توسط نانا |
|
|
داستانی ست در این فصل خوش بارانم همه شب غرق در آن می شوم و می مانم داستان من و معشوق و شبی بارانی که فقط من همه ی راز خوشش می دانم شرح عشقبازی آن یار و من دیوانه شده حالا چو غزل ثبت به هر دیوانم شاید آن شب به بهشتی شده بودم با او که گرفتم به بر او را , به سان جانم جام های می ناب ازلی از آن شب مست او کرد مرا , مست همی از آنم عطر هر طره ی موهای پریشانش ماند این همه وقت به پیراهنم و شادانم شب شد و بار دگر نم نم باران شوار* یادم آرد که ز عشقش غزلی بر خوانم داستانی ست در این فصل خوش بارانم از شب و قصه ی باران , که ز آن گریانم صوفیانه نام من گشت و تمنا کردم : تا شبی باز بیاید به برم جانانم............. *به کسر ش :باران نم نم |
|
+ نوشته شده در
ششم بهمن 1389ساعت 11:25 توسط نانا |
|
|
بگشودم این کتاب و زنم نقش با قلم این نقشها قصه ی عشقی مکرر است هر خط به خط ز دو چشم و نگاه یار گویم که از نگه حور بهتر است بگشود او بند ردا را شبی به من فریاد هی زدم که ببینید : کافر است ! خندید و داد جام شرابی م در خفا نوشیدم و صدا زدم او را که, ساغر است عاشق شدم به یکی جرعه از می اش دادم خبر بر همه : او عشق آخر است بازیچه ی دو چشم و خم ابروی ناز او گفتم که این کمان به نگاهش چه زیور است؟ بیرون ز تن جامه فکندم بسان او گفتا که صوفیانه به عشق از همه سر است زان پس دگر همه شب در برم غنود این قصه ها همه از حکم داور است مدهوش مهر داورم و عدل و داد او این ها ورای باور آن عشق برتر است |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم دی 1389ساعت 12:58 توسط نانا |
|
|
ژنده پوشی دوره گردم بر در شاه و گدا شاه چون گردم کنم مستی در میخانه ها ژنده پوشی راه من بودست از روز ازل این ردای کهنه ام بودست همسان عبا! چون مرا بر تخت شاهی راه دادندی شبی می دهم من این عبا را بر کسان بهر شفا گیرم از هر کس سراغ خمره های پر شراب تا روم آنجا سر هر خمره ای گیرم دوا مست می گردم چو مستان در میخانه ها می برم از یاد آن کهنه لباس پر بها مهر و تسبیحی نباشد در مرام من دگر ! شاه چون باشم نباشد جولقی بر من روا صوفیانه گر شود شاهی به زرین تاج و تخت می شود از هر عبای کهنه ای دیگر رها
|
|
+ نوشته شده در
یکم دی 1389ساعت 21:42 توسط نانا |
|
|
گفتند به من , یار تو آنجاست که او هست گفتم که همینجاست, به من دست بداد ست انگار لباسی ست به من بس که قریب است دل داده و با چشم من او چشم همی بست دادند ندا نی ! که برون شو ز لباست این عالم فانی شده پر ز اینچنین دست گفتم که نه, این یار بود * مرا بسی خوش گردم همه شب در پی او پیاله در دست با هم به در میکده گردیم همه شب دیریست که دل رفت و بدین قافله پیوست گفتند که آنجاست تو را یار به هر شب زیبا صنمی , نگار زیبای ز خود مست ! فریاد زدم : یار همینجاست , همینجا ! وز اوج صدا به دستم آن پیاله بشکست : هر شب که ز عشق ملکوتیش شوم مست بینم که به دل یار و مرا شاه , همو هست غافل مشوید ز عشق و این پیاله بازی ... چون شاه به صوفیانه , دل از همه بگسست |
|
+ نوشته شده در
دهم آبان 1389ساعت 4:30 توسط نانا |
|
|
رویای او من گشتم و خاتون شهر قصه اش شبهای بسیاری شدم مرهم به درد و غصه اش تنهای تنها بود تاااااا, روزی گذر کردم بر او دیدم که تشنه بود و زار بردم به لب هایش سبو نالید بر پیشم بسی از غصه های روزگار وز شاهدانی کامدند از بهر شوخی بیشمار می گشت او هر جا به جا دنبال عشقی بی مثال اما همه رفتند و او مانده ست حالا بی وصال پرسید : ای آرام جان تا حال کجا بودی, به کی*؟ حالا که پیشم آمدی , بر من دلت را می دهی ؟ دادی به من آبی ز دلو انگار نگینی داده شاه دیگر چو بی تو سر کنم گردد همه عمرم تباه رویای بیداری شدی , بی تو خود دیوانه ام هر جا روی , هر خانه ای ! من بر در آن خانه ام بانگش زدم : ساده !چرا خواهی که خام من شوی هر لحظه در دام دگر بر کنج عزلت می روی خندید و هی خندید و گفت : تو ساده ای ای مهربان بودی تو در روی زمین گشتم پی ات در آسمان تا یک فرشته آمد و پیش من آوردت شبی گفت :( آسمان را رفته ای اما همین را طالبی خوبان چو یابند همدگر دنیا به سامان می شود بین بعد از این دنیای تو چونان گلستان می شود) هان !بین که با تو عشق را رویای بیداری کنم با صوفیانه در زمین فردوس را جاری کنم *چه کس
|
|
+ نوشته شده در
هشتم آبان 1389ساعت 2:53 توسط نانا |
|
|
این چند سال مانده شاید پیاده باشیم از رنگ و از لعاب و آرایه ساده باشیم فریاد پشت نجوا با خنده پشت گریه تا حال کرده , زین بعد باید فتاده باشیم هر جام از شراب سرمستی و جنون را اینک فکنده باید خالی ز باده باشیم صدها سبو زدیم و صدها دلی شکستیم باید به یک نفر ما دل را نهاده باشیم چون می زده به پیری,دل داده ,دل ببستیم باید که حال با او در عشق مانده باشیم بی او به خانه دیگر آرامشی به ما نیست باید نشسته با او بر خاک جاده باشیم از صوفیانه پرسند خواهی روی به راهش؟ گفت :آری آری باید , ما هم پیاده باشیم گفت:آری آری باید ما شصت ساله باشیم |
|
+ نوشته شده در
دوم آبان 1389ساعت 1:4 توسط نانا |
|
|
پیش او کردم گدایی من , گدای بی نوا داد بر من سکه هایی هم ز سیم و از طلا کاسه ای دردست می رفتم پی اش هرروزوشب او همی دادی به من خروار هایی از رطب بر سر خوانش چو بنشستم شبی از بهر شام سفره ای انداخت پیشم پر ز انواع طعام کم کمک عادت شد عشق و گشت در نزدم مرام کرده ام عادت گدایی می کنم از آن مقام من نیاز او شدم خود بی نیاز از این و آن حاسدی می گفت بر او که مده بیشش چنان داد فریادش که ای رند حسود ما را چکار با تو که هستی به اسب سرکش بخلت سوار گفت :او دادم هر آنچه از خدا می خواستم این چنین محفل ز بهر شادی اش آراستم جان به قربانش که گر جان خواهد ازمن ساده است سکه و زر پیش من آبیست , او جام الست گر کنم جان را فدایش قطره از دریا بود سکه و زر کی تواند جاگزین آن شود صوفیانه گر بخواهد شاخه ی انگور * زر پیش او کردم گدایی این گدایی حاجت است عشق او را ذره ذره می گرفتن , دولت است! *به کسر ر |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم مهر 1389ساعت 12:57 توسط نانا |
|
|
رفت!به سادگی یک رفتن!
دوست تو...دوست من...دوست ما ! اونقدر ساده گفتی که فکر کردم شوخیه اما بعد دیدم که اینو به شوخی نمی گن و حالا هیچ کاری نمی تونم بکنم ;جز به یادش اشک ریختن و چند سطری در اینجا نوشتن که چقدر تلخه نبودنش چقدر تلخه شماره ی موبایلی که نگاهش می کنم و می دونم دیگه صدای اون ازش شنیده نمی شه فقط دو روز دیدمش و حالا وقتی نیست می فهمم: انگار به اندازه ی تمام عمرم .... شاید در بهشت به گریه های من می خنده شاید! تسلیت بر تو و یادش گرامی |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم مهر 1389ساعت 19:30 توسط نانا |
|
|
خشم و کینه سنگ بنای بی عدالتی ست. نیاز توجیه می کند هر خفتی را!!! تاریکی درون , خودپرستی و دیوار حسد را فرو ریز تا درخشیده شوی. چون درخت باش, بی آزار و مفید. زمانی که خود را محور کردی , خدا را دور می کنی. ندیدن خوبی ها نتیجه ای جز بدی ندارد. فاصله ی بین حق و باطل , فاصله ی بین دیدن و ندیدن است. آیا هیچگاه به پنج انگشت دستت خیره شده ای؟ تفاوت ها را خواهی دید بدون کاستنارزش هر انگشت! ارزش انسان ها به داده هاست نه گرفته ها! جای خالی قلبت را هر روز نهال عشق بکار...! طول و عرض زندگی مهم است , لکن به ارتفاع بیندش! اندیشیدن , هرس درخت عقل است. دامان مادر امن ترین مکان جهان است , اگر می خواهی جای امن تری پیدا کنی به خدا پناه ببر. !!!!!او!!!!! |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم مهر 1389ساعت 2:10 توسط نانا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
|
| پیوندها |
|
بشنو از نی من و سایه ام ادیب سنگبانوس لغت نامه ی دهخدا شهر عشق علی میرزایی(رها) مهرنگار(دختر استاد) خلوت رندان ساقی پریشان |
|
RSS
|